میمیریم و اونقدی که باید مادرمون رو در آغوش نکشیدیم...
میمیرن و اونقدی که باید مارو در آغوش نکشیدن...
میمیریم و اونقدی که باید عذر خواهی نکردیم...
میمیرن و اونقدی که باید دلمون رو شاد نکردن..
میمیریم و اونقدی که باید تفریح نکردیم...
میمیرن و اونقدی که باید ...
میمیریم و میمیرن و نمیدونن مردیم یا کشتن... یا کشتن یا کشتیم...
خدا اگه ماها با هم ارتباط نداشدیم عمرمون چقدر بود؟
نه اونقدر کم که نتونیم ... نه اونقدر زیاد که بتونیم..و نه اصلا کسی که بخواهیم...
فکر نزدیکی مرگ نزدیکانم فقط مرگم رو نزدیک تر کرد ،هیچ کاری از دستم بر نمیاد
فقط هر روز و هر شب فکر مرگ اجازه زندگی بهم نمیده...
اولش اینطوری نبود... چی شد که اینجوری شد..؟
خدا اگه ماها با هم ارتباط نداشدیم عمرمون چقدر بود؟
اینا حرفاییه که شکسته تو گلوم و هیچ آبی ...جز یاد تو..
پس باش ترو خدا ...خدا