سام علیک
دیروز ظهر خیلی خوب بود البته تا وقتی که از بانک بر نگشته بودم .. وقتی از بانک برگشتم سر کار رفتم که دستام رو بشورم زیر دستم یه لیوان بود که ۲ روزی بود که اونو تو ظرفشویی میدیدم
تا اومدم دستم رو بشورم لیوان با صدای بلند ترکید و شد اندازه حجمی که یک کالری میتونه اونو گرم کنه ...یعنی ۱ سانت ۱ سانت... عین شیشه میرال وقتی با آجر ول کنی توش...ریز ریز شد.
دوستم که داشت از پله ها میومد پایین بی مقدمه گفت چشم نظره...منم شونه هامو تکون دادم ..(نمیدونم)در مغازه باز شد :
آقا سید غذا اومد...
سرم رو برگردوندم یه لبخند زدم :داش دمت گرم الان میام وایسا دستامو خشک کنم..
در حالی که سرم رو کرده بودم تو مشما دسته دار غذا بهش گفتم.. خوب چی آوردی واسمون امروز؟ دوباره اشتباه نذاشتی که؟سس مرغ ریختی رو برنج؟
ـ اونم با لهجه شیرینش گفت..
مرغ آوردم واست چه مرغی .. سینه خالص همونی که میخواستی بدون کتف.تا گفت مال آقا سید گفتم خیلی ادم باحالیه مشتی بذارید واسش..سیب زمینی هم واست ریختم..سس مرغ هم روش ریختم واست با زرشک اضافه که بخوری حال کنی..راستی لیمو هم گذاشتم .
با این تعریفا که داشت میکرد همکارام نزدیکتر شدن ببینن غذا رو..
در ظرف رو باز کردم ...بوی زعفران فضا رو خیالی کرد..واه واه واه... کلی زرشک قرمز و خلال پسته کنار کلی برنج زعفرونی پف کرده ایرانی با یه مرغ تپل زیرش که اینو میشد از قسمتی که برنج زده بیرون فهمید...
دوستم: اینو میخوای بخوری؟
اون یکی دوستم:اون دوربینو بیار عکس بگیرم از این اثر هنری..
اون یکی تر:داداش ما هم بازی؟ من که دوست دارم ؟
بعد من همه ابرا که بالا سرشون در اومده بود رو کنار زدم و گفتم : عمرا بخدا اگر تمام سرمایه بازار را در دست راست من قرار دهید غذا را با شما شریک نمیشوم..
دوستم : بوووق
اون یکی دوستم: بوووووووووووووق
اون یکی تر: بببببببببببببببببببوق نوبت ما هم میشه..
گفتم بابا شوخی کردم
دوستان: برو بابا.
داشتم میخندیدم که پیکی که غذا رو آورده بود به صدا اومد ..
آقا سید شرمنده رستوران خیلی شلوغه الان صداشون در میاد من برم...
من: اُه اُه اُه شرمنده ...داداش چقدر شد ...
خدا بهت برکت بده سلام برسون ...
خلاصه سرتون رو درد نیارم با قاشق و چنگال مرغ رو از زیر برنج بیرون کشیدم .. اینقدر پر کرده بود که یه مقدار از برنج از دور ظرف میریخت بیرون وقتی مرغ رو تکون میدادم.
قاشق کنار چنگال کنار .. دستای پرتوان برس به داد این ناتوان..پوست نقطه دار سینه رو که عین گیپور قرمزی آغشته به سس بود کنار زدم و سفیدیه گوشت زیرش چشم نواز بود... شاید زیاد خوب نباشه که اسم این حالت رو بذاریم شهوت غذا...ولی نگاهم به غذا خیلی حیض بود..
سینه هارو از هم جدا کردم ... ریش ریش ... تا اینکه کل مرغ و تیکه تیکه کردم و
استخوناش رو جدا کردم و من موندم و یه برنج خشگل و خوش عطر و کلی مرغ تیکه تیکه شده لخت که با یه سس مرغ خوشمزه قاطی بود...
توی لیوان یه بار مصرفی که رو میزم بود مقداری ادویه مثل آویشن و فلفل قرمز و نمک و فلفل سیاه که روشون نوشته شده بود peper salt ... از پیتزا یی که چند روز پیش خریده بودیم مونده بود..منم که جوگیر این غذا دست به دامن هر چیزی میشدم که لذت این غذا رو بیش تر و بیش تر کنه و خلاصه واسه خودم سنگ تموم بذارم..نمیدونم تا حالا واست پیش اومده یا نه ...به دور از بزرگ نمایی ادم نمیتونه خودش رو کنترل کنه واسه یه لحظه از خود بی خود میشه و تمام قول و قراراش رو به کلی فراموش... یه صدایی از بالا اومد: (خودتو کنترل کن سید) منم خندیدم بهش..
فلفل رو باز کردم پاشیدم رو غذا ... کل غذا قرمز شد... آویشن رو باز کردم پاشیدم...فلفل سیاه ..اتسه یا اتصه 3 تا پشت سر هم اتصه کردم و دوباره یه تکی اتصه کردم... اشکم در اومد..آبریزش بینی..با دستمالی که بغل غذام بود صورتم و اشک چشام رو پاک کردم..واه واه واه
آتیش گرفتم رو دستمال فلفل قرمز ریخته بود .دستم هم فلفلی بود... بیچاره اونا که گاز اشکاور چشیدن..سوختم خدا... غذام رو ول کردم دویدم سمت شیر آب .آب آب آب...خدا نصیب هیچ مسلمونی نکنه ... رفیقا میخندیدن... انگار خیلی راضی بودن که ... (گفتم خودتو کنترل کن)
من:خفه شو بابا
بر گشتم در حالی که محکم دماغم رو بالا میکشیدم..
غذا از تب افتاده بود ..
قاطیش کردم .مرغارو زیر و رو کردم ... آروم تر شده بودم...قاشق حسرت کشیده رو آوردم بالا با کلی غذا ..
بسم الله الرحمن الرحیم
لقمه رو تو دهنم گذاشتم آخ که چقدر خوشمزه بود یکم که جویدم اومدم قورتش بدم یکی از بچه ها صدام کرد با دهن پر گفتم ها؟
آخ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ چیزی که نباید بشه شد.. پرید تو گلوم آخ آخ هم تند بود هم آویشن تحریک میکرد...غذا رفته بود اونجا که نفس میکشم گیر کرده بود با سرفه های ممتد یکمش اومد بیرون
اما انگار هنوز تو گلوم چند تا دونه برنج مونده بود... آخ لعنت به شما که راضی نبودید ( این جمله ای بود که همش داشتم با سرفه هام میگفتم...گلو و سینه من بدجور اذیت شده بود جوری که آب میخوردم هم اذیت میشدم..حالا هی رفیقا میخندیدن هی منم درد گلو..کوفتم شد خلاصه اون غذای خوش عطر و بو..
دیشب که خوابیدم هنوز انگار برنج تو گلوم بود بعلاوه باد شدیدی که میوزید حسابی حالم رو خراب کرده بود ...تا صبح که هنو آفتاب نزده بود خیلی خوب بود تا اینکه آفتاب زد و من بر حسب عادت از خواب پریدم..
آآآآآآآآآخ آآآآآآآآآخ سینم داشت از درد منفجر میشد .... سرفه های معروف به سلفه...
به همراه چرک زیادی که از گلوم میریخت تو دهنم... لعنت به من با این غذا خوردن...
رفتم تو دستشویی سرفه تف آآآآآآآآآآآخ وای تا حد استفراغ جولو رفتم ... از بار چرک سینم که کم شد یکم آروم تر شده بودم 2 تا متکا گذاشتم رو هم دراز کشیدم .. درد سینه داشت عذابم میداد با خودم میگفتم کاش زمان بر گرده و من اون غذا رو نخورم اما دیگه کاریش نمیشد کرد من اون غذا رو خورده بودم و باید پای لرزش میشستم.اما مطمئنن دفعه آخری هست که اینگونه رفتار میکنم...
الان دوباره تایم ناهار شده ... دقیق فردای اونروزه..اما نمیتونم نهار بخورم...نهارم شده باریج اسانس که یه شربت عین زهر مار..با یه غذا خوردن اشتباه از 3 تا غذا خوردن دیگه افتادم...
الانم سینه مالا مال درد ای دریغا...
دیگه پشیمونی سودی نداره...
اون چشم دیگران نبودکه باعث این اتفاق شد...این آه دل من بودکه به این روزت انداخت
شوخی کردم به دل نگیرمیدونی بچه تابخوادبزرگ شه کلی بایدزمین بخوره دیگه
جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااننننننننننننننننن من کجا بودم اون موقع؟ غذا خوردن اون موقعتو می تونم تصور کنم. خدایا شکرت که دادا رو با اسم حاجی و هر اسم دیگه بهم دادیییییی. دووست دارد خداااا جووووووون که جان جانانمو به زندگیم فرستادیو واسه همه عمرم دیگه هیچ هدیه ای بالا تر نیس که بهم بدی










